احمد احمدى بيرجندى

55

مدايح محمدى در شعر فارسى ( فارسي )

اى كرده خاك پاى تو با عرش همسرى * ختم است بر كمال تو ختم پيمبرى در معرض ظهور نكرد از علوّ قدر * با آفتاب ، سايهء شخصت برابرى باد صبا ببست ميان نصرت ترا * ديدى چراغ را كه دهد باد ياورى ؟ درياى وحى را شده ، غوّاص ، جبرئيل * جوهر كلام حق و زبان تو جوهرى تو كرده از تواضع درويشى اختيار * وز همّت تو يافته دريا توانگرى بر عزم قاب قوسين [ 7 ] اندر دمى لطيف * چون تير بر گذشته ز افلاك چنبرى بر راه تو نهاده فلك صد هزار چشم * تا جز فراز ديدهء او گام نسپرى هر هفت كرده [ 8 ] چرخ و به راه تو آمده * بر آرزوى ان كه در او بوكه [ 9 ] بنگرى تو بر گذشته فارغ و آزاد از همه * جايى كه جبرئيل ندانست رهبرى بىواسطه رسيده به صندوق سرّ تو * چندان جواهر كرم و بنده پرورى در حضرت الهى چون ما به حضرتت * در بند عجز كرده زبان ثِناگرى برهان معجز تو كلام الهى است * نه چون كليم و ذو النون از مار و ماهى است [ 10 ] اى با علوّ همت تو آسمان زمين * و اى گام اوّلين تو بر چرخ هفتمين روح اللّه ار ز آستى مريم آمده است * صد مريم است روح تو را اندر آستين محبوب حق شد آنكه تو را كرد پيروى * وه كز كجاست تا به كجا منصبى چنين تقدير بر كشيد به ميزان همّتت * وز پرّ پشّه بود سبك مايه‌تر زمين اى تير ديده دوز تو از كيش « مارميت [ 11 ] » * و اى سنجق [ 12 ] سپاه تو خيل مسوّمين [ 13 ] از شرح لفظ تو دهن نقل پر شكر * و ز ياد خلق تو نفس عقل عنبرين عزم درست تو ز پى نصرت صواب * بر هم شكسته لشكر كفر خطا چو چين پيروزهء فلك بنسودى كف وجود * نام « محمد ( ص ) » ار نَبُدى نقش آن نگين آدم كه دانه‌يى ز بهشتش بدر فكند * از خرمن شفاعت تو هست خوشه چين ظلمت زداى عالم جانى از آنكه هست * لفظ تو آفتاب و نفس صبح راستين